تبليغاتX
×.:: عشــــق ابـــدی ::.×
   
 

                            

 


 

قطار


سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نيمکتی بی خيال

هياهوی مسافران و عابران.شنيد که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنيد اما حرکت

در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نيمکت چوبی رنگ پريده و دستش وبال گردنش بود.

در راه که می دويدتکرار صحنه آخر،تصوير او بودکه می رفت تا تنهايی را به آغوش نگرانش باز گرداند.
- بمان!
- نمی توانم
- رفتن تو چيزی را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنيم.
- نمی توانم! هميشه همين را می گويی اما هيچ گاه چيزی حل نشده
- ولی آخر من و تو...
- من تصميمم را گرفته ام؛می روم.
تصوير آخرين نگاهش در قطره های اشکش مکرر شد.
- پس بگذار برای آخرين بار در آغوش بگيرمت.
دستانش را حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرين چيزيست

که در دنيا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.
در موج اشک و هق هق گريه گفت:
- باشد ،باشد ديگر نمی نويسم،قول می دهم!
- نمی توانی!می نويسی،می نويسی.
- دستم بشکند اگر ديگر قلم در دست گرفتم.نمی نويسم! بمان!
- صد بار گفتی ،باز نوشتی . ديگر...
وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود بيايد رفته بود.

در راه که می دويد نفس نفس می زد. به ايستگاه که رسيد سوار شده بودند. نشست

 روی نيمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرين چيزی که برايش مانده

بود را از دست داده بودو حال ديگر...

نگاه خشمگينی به دستش انداخت و نگاه خشمگين تری به نيمکت چوبی.

لحظه ای بعد که به هوش آمد در بيمارستان بود با دستی وبال گردنش. ديگر ننوشت.

نمی دانم ديروز بود يا سالها قبل. به هر حال ديگر ننوشت.

سکوت که دوباره ايستگاه را فرا گرفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که بيايد

و بنشيند روی نيمکت سبز رنگ پريده و به آسمان خيره شود،مسافران که جا به جا

شدند اندکی بنشيند و بعد برود. کار هر روزش بود.چيزی در اين سالها تغيير نکرده بود.

تا آن روز که او را ديد . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.

دلش برای اولين بار بعد از اين همه سال يکهو پايين ريخت.

- مادر! بنشينيم روی اين نيمکت؟

- پسرم ، زود تر برويم بهتر است.

- نه مادر بنشين، من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چيزی در دفترم بنويسم.

پسرک دفتر کوچکی از جيبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.

- باشد پسرم.بنويس! مثل اينکه اين نوشتن هيچ گاه مرا رها نمی کند.

برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شايد 

ثانيه ای يا دقيقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی به دفتر پسرک خيره شدند.

((قطار می رود. تند می رود. اما در ايستگاه ها می ايستد.قطار هميشه حرکت نمی کند . بعضی وقتها هم از حرکت باز می ايستد.وقتی که در ايستگاه دو قطار به هم می رسند خيلی قشنگ است. من خيلی دوست دارم.))

پسرک آستين مادرش را کشيدو با هيجان گفت:

- مادر ،مادر، به هم رسيدند ،به هم رسيدند!
و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:
- بله پسرم . رسيدند.
- مادر يادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟
- بله پسرم می نوشت.خيلی هم زيبا می نوشت.
- پدرم راجع به قطار هم چيزی نوشته بود؟
- بله پسرم نوشته بود.
- برايم بگو
- باشد . می گويم:
((قطار زندگی من
از اين سياه چاله سنگی
عبور خواهد کرد
و خواهد برد ترا
به سرزمين ياس و رازقی
قطار عمر من
تويی!
...))
و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر منصرف کرد. در اين لحظه صدای مرد ادامه داد:
((و تو
مسافر هميشه اين قطار
خواهی ماند
و من
تو را به جشن ماه و خورشيد
در يک روز خواهم برد
بمان کنارم
که اين قطار هرگز...
چشمان زن از اشک لبريز شد و هق هق گريه امانش نداد . خودش را در بغل مرد انداخت

و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرين چيزی بود که در دنيا برايش مانده بود.

پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غريبه را با بهتی بيشتر و زن تنها در

هق هق گريه اش می گفت:
- من را ببخش، من را ببخش.
- من ديگر ننوشتم. در اين سالها هيچ گاه قلم در دست نگرفتم.
- و من تمام اين سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.
- من ديگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!
- من را ببخش،ببخش.
- اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!
و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکيده بود و خيال بند آمدن نداشت و

زن فقط می بوسيدش و اشک هايش را پاک می نمود.

نمی دانم آخر قصه چه شد. چون آخرين باری بود که از آن ايستگاه سوار قطار شدم

و به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ايستگاه رد شديد،

يک نيمکت رنگ پريده سبز آنجاست. درست سمت راست ايستگاه. ببينيد

کسی با دستی وبال گردنش آنجا نشسته است يا نه!

 

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 23:16

 
 

 

 

شاید تو بدانی ، اما فقط شايد!!!

 

 

 

شاید تو بدانی ، اما فقط شايد!!!

 

 من كه نمی دانم


شاید تو بدانی


اما فقط شاید !!!


شاید بدانی از كجا شروع شد


شاید بدانی از كجا عاشق شدم


عاشق چشمانت


چشمان براق خیره كننده ات


عاشق دستانت


دستان لطیف امید دهنده ات


عاشق صدایت


صدای زیبای آرام كننده ات


شاید تو بدانی


اما فقط شاید !!!


از چه وقت اینگونه


لحظه های بی تو بودنم


مرگ آور است برای قلبم


و زهرآگین برای روحم


شاید تو بدانی


اما فقط شاید !!!


چرا هیچ كلمه ای توان ندارد


توان از تو گفتن


كلمات را از چه زبانی گرد آورم


كه از تو بگویم


شاید تو بدانی


اما فقط شاید !!!


كه می خواهم برای تو


بهترین بهترین ها را بنویسم


اما هنگام نوشتن


كلمات همانند غزال های تیز پا می گریزند


حركت قلم كند تر از كندترین لاك پشت ها می شود


دست هایم مثل شاخه های یخ زده می شوند


و می شوند تمام چیزهایی كه نبایند بشوند


اما باز هم تلاش می كنم


نشوند آن هایی كه دارند می شوند


تا شود كه برایت بنویسم


شاید تو بدانی


اما فقط شاید !!!


كه از تو نوشتن چقدر دشوار است

 

 

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 19:3

 
 

 

 

تــــــــــولـــــدم

 

 تــــــــــولـــــدم

 

سلام بچه ها راستیییییییییییییییییییییی

 امروز 20 تیــــــــــــــر تــــــــولــــــدمـــه

 

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت 0:9

 
 

 

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

 

  

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

 

 دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

 دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

 دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

 دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

 دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

 دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

 دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

 دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

 دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

 دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

 دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

 دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

 دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

 دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

 دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

 دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

 دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

 دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

 دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

 دلم برای کسی تنگ است

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 22:33

 
 

 

 

تنهام نزاري

 

 تنهام نزاري

 

       واي اگه تو بري از پيشم من ديوونه مي شم

        واسه هميشه 

    عشق غرق شدن در ميان موج درياست

    دوست داشتن شنا كردن در ميان موجهاست

 شب بود و شمع بود و من بودم و غم

شب رفت و شمع سوخت و من موندم و غم

ترانة نجوا !
هستم، در قلبت، در ذهنت، در چشمهايت، در رگهايت،
تا هميشه هستم

واسه ما فرقي نداره كه چقدر فاصله داريم
هرجاي دنيا كه باشيم واسه هم پر درمياريم

دلم واست شور ميزنه اين دلو بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است
 كه از حادثة عشق تر است

اسير انتظارم
مي شمارم روزها را

ماه ها را
سال ها را

 

 

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:53

 
 

 

 

ســــتـــــــــاره

 

 

 

ســــتـــــــــاره

 

ميدوني

  آسمون هميشه آبي نيست

هميشه هم صاف نيست

  گاهي ابري گاهي باروني

و از آسمون هميشه بارون نميباره

 خوب اين طبيعتشه

ولي همون موقع هايي هم كه داره ميباره

برو بشين پاي درد و دل آسمون

ببين چي ميگه ؟! چرا گريه ميكنه

    دلتو بده به آسمون و عوضش ازش

   چند تا ستاره بگير

ميدوني! گاهي آسمون پر از ستاره است

ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها

بزرگتر و قشنگتر و درخشان تره

اون ستاره "تو"!

 من

اسمشو گذاشتم ستاره"تو"

ميدوني وقتي با ستاره "تو"حرف ميزنم

وقتي بهش خيره ميشم يا بهش چشمك ميزنم

ازم يه چيزي ميپرسه!

  ميگه! دوسم داري....

منم ميگم دوست دارم

ولي ديشب ازم يه سوال؟ ديگه پرسيد

گفت:

تو چرا هيچ وقت از من نميپرسي

دوستت دارم يا نه

منم ازش پرسيدم:

تو چي دوسم داري ؟!!

ميدوني چي گفت :

   گفت:

قلبتو بده! گفتم چه جوري

گفت:

چشماتو ببند يه نفس عميق بكش و خودتو رها كن

قلبت پرواز ميكنه و خودش مياد پيشم

منم همون كاري رو كردم كه ستاره گفت.

ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و پسش داد

ميدوني چي نوشته بود

 نوشته بود...

دوستت دارم

نوشته ستاره رو قلبم موند

هنوزم هست تا آخر هم موند

چرا؟

چون بهم گفت:

حقيقت هيچ وقت نابود نميشه

چون چيزي است كه بايد وجود داشته باشه

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:22

 
 

 

 

عـشــق پنــهــــان

 

 

 

 

  عـشــق پنــهــــان

 

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....

تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......

تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........

تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......

و تو آمدي.از دوردستها......

از سرزمين عشق......

تو مرا با عشق آشنا كردي.....

با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........

تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........

با تو كامل شدم.......

با تو بزرگ شدم......

با تو الفباي عشق را اموختم.......

نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......

به تو و كلبه عاشمان باليدم.......

تو نيمه گمشده ام شدي........

حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....

حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......

بدون تو دستم سرد است........

بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......

به حرمت عشقمان...

به حرمت لحظات زيبايمان..........

مرو كه بي تو من هيچم.......

بمان با من.....

بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........


بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............


به وفايم ايمان داشته باش...............


تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:13

 
 

 

 

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

 

 

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

 

خط مي کشيد روي تمام سؤال ها

 

تعريف ها؛معادله ها؛احتمال ها

 

خط زدبه روي شايدواماوهرچه بود

 

خط زدبه روي قاعده هاومثال ها

 

خطي دگر کشيدبه«قانون خويشتن»

 

قانون لحظه هاوزمان هاوسال ها

 

ازخودکشيددست وبه خودنيزخط کشيد

 

يعني به روي دفترخط ها وخال ها

 

خط ها به هم رسيده ويک جمله ساختند

 

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 23:58

 
 

 

 

گـنـاه دوری

 

 

گـنــاه دوری

 

گناه دوری ات

من وقتی با تو بودم نیز

دلم

برایت تنگ می شد

بگذار هر چه نمی خواهیم بگویند

بگذار

هرچه نمی خواهند بگو یی

باران که بیاید

از دست چترها کاری ساخته نیست

ما اتفاقی هستیم که افتا ده ایم

تو کوچک شدی؟

یا قلب من بزرگ شد؟

فرقی نمی کند عاشق شدم!

 

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 23:9

 
 

 

 

عشق تو...

 

 

عشق تو...

عشق تو جام لبريز از ترانه است
هر نفست ساز در اين مي خا نه است
چه بگويم كه قلبم نكند تنازي
با اين جام كه تو يه خوردش دادي
هرچه گويم همه كفر و خطاست
در مي كده عشق ثانيه هم بر فناست
هي كه نهادي در وجودم همه هستي
خوا ندي از شعر ترا نه ي اين سر مستي
بگو با دل عاشق چهكنم
لحظه هاي رفته بر باد را چگونه باز يابم
بگو كه عا شق بودي
ثا نيه هايم را با عشق خريدي
بگو هر ثا نيه قرباني نفسهام شدي
تا که این دل ثانیه هایش را کند بردباری

نوشته شده توسط پســــر عــــاشــــق در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 0:28

 
 

 

 



توکیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
تو چیستی که من از هر موج تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم

www.eshghe_sorati3@yahoo.com

 

جملات عاشقانه

آهنگ

کتاب عاشقونه

 

 

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
دانلود کتاب و رمان
دانلود آهنگ غمگین و عاشقانه
سایت هواداران علی عبدالمالکی
پی سی دانلود
کمیاب آنلاین
سایت خبری الف
عـشــق تنــهـا تكيه گـاه (دخترك عــاشــق)
سکوت تنهایی (ســکـــوت)
گیتار تنهــــــایـــــــی (پـیــمــان)
لیــلـی مـــجـنـــون (مـهــسا جـــون)
بــیــا ایــنــجــا اونــجــــا نـــه (ســحــــــر)
ســـــایــــــه عــشــــق (بـــهاره)
تــنـــهـــای بـــی تــــــــو (سیـــنا)
غمــگـِِن تــراز تـــــــــــو (مهـــــتاب)
لاف عــــــشــــق (نـــِـــلــوفـــر)
اگه دوستم داشت نمیرفت اونکه رفته (مــریــم)
جـای هیچـکـس را هیچـکـس دیـگـرنمیتـوانـد پـرکـنـد (مـیــترا)
چــونــه بــی چــونــه (دل آرام)
دلــتــنـــگـی هـــــا (مـهــــدی)
ســـمــــا دوستت دارم (مــعــیـــن)
زنــدگـی جـالـب مــن (پــرنـیــان)
هــــرچـی تـــو بـخـوای (بــهــنــــاز)
نـــــــــــــازی (Armenan)
فــــــاطـمـــــــــه
اعتــــراف عاشقـــــانه (ریــحــانــه)
ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم (حــمـــیــد)
*•ღ☆ஜ۩۞۩ میلان۩۞۩*•ღ☆ஜ
فـــریـــــــاد عـشق (*•ღ☆ஜ نازنین ஜ☆ღ•* )
غـمـکـده (ســپــیــــده)
رهــــــــــــــایـــــــــــی
فـــاااااااااز (فـــرشــــته)
عيمي وافتخر
* سیاره کوچولو * (مــحـــیــا)
میـدونــم بــر نــمـی گــردی (عـسل بــانــو)
یـادت نــره دوســت دارم (مهــدی)
بیش از عشــق بر تـو عـاشقــم (پگـــاه)
شعــرهـای برگزیـده (نسیمـــه)
چشمـان تـــــــــو (پـــریــــــا)
کنارهر قطره اشکم هزار خاطره دفنه (عسل & سلمان)
پیـونـد با امـام عصـــر (عج)
ســوگنــــــد نیـــک (سوسـن)
عشــق وانتظــار (..:: نگار و بهاره ::..)
راز دلکـــــــــم (دختــــــر خستـــــه)
روزنـــــه ی عشـــــق (نیلـــــوفـــــــــر)
ღ•,*,•پری دریایی•,*,•ღ (مهســــــا)
عشـــــــــــق خیــالــــــی (هنگــــامــــــــه)
زنــدگـی باعشــــق آغــاز می شـود (پیمـــان)
میعـــادگـــاه عشــــق (مهســا)

 

 

 

»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

Bahar-20 بهاربيست